پرنسس من...
دیروز عصر با مهسا جون و کیارش رفتیم بیرون شما دوتا وروجک هم دست همو گرفته بودین و با هم حرف میزدین و میرفتین... کلی این ور و اونور رفتیم و شما دوتا هم کلی آتیش سوزوندین از سر به هوا بودنتون نگم بهتره جلوی پاتون رو که نیگاه نمیکردین و حواستون به همه چیز پرت میشد...
بعد تا کیارش رفت بغل مامانش تو هم گریه کردی و اومدی بغلم از کت و کول افتادیم شما هم حسابی جا خوش کردی بودین و دلتون نمیخواست از بغلمون بیایین پایین با هر بدبختی بود گذاشتیمتون پایین و شما همچنان در حال غر زدن بودین دیگه آخراش یهویی دوتاتون چمباتمه زدین و تو پیاده رو نشستین هر کی رد میشد به حالت نشستنوتن میخندید یه چند دقیقه ای همونطوری نشستین و خستگیتون رو گرفتین و دوباره شروع کردین به راه رفتن بعدش که رسیدیم خونه یه نیم ساعتی تو حیاط سوار سه چرخه هاتون شدین و کلی بازی کردین.... عاشقتونم وروجکای شیطون که اینقدر دوست داشتنی و خوشمزه اید
ای جونم که اینقدر خسته شدین

الهییییییی قربونتون بشم من


موضوع :
روز 5 شنبه هفته پیش تولد کیارش بود 19 اردیبهشت...
از لحظه ورودمون رفتی وسط و شروع کردی به رقصیدن و قر دادن....
تم تولد کیارش جون باب اسفنجی بود تو هم که عاشق باب اسفنجی کلی ذوق زده شده بودی و مات و مبهوت به در و دیوار که عکسای باب اسفنجی بود نیگاه میکردی وکلی با بچه ها بازی کردی و خوش گذروندی من فدای دخمل ناز و خوشمزم میشم که اینقدر مودب و حرف گوش کنه و اصلا مامانشون اذیت نکرد البته موقع لباس پوشیدن طبق عادت همیشگیت کلی غرغر کردی ولی تا صدای آهنگ رو شنیدی چنان ذوق کردی و دست منو میکشیدی و میگفتی بییم تولد تیلَش مامان جون
مهسا جون حسابی زحمت کشیده بود و به همه مون خیلی خوش گذشت
کیارش جوووونم تولدت مبارک عزیز دلم

عاشقتونم کلوچه های خوشمزه


موضوع :
عروسک قشنگم...
امروز تولد 2 سالگیه وبلاگته عزیزم
امیدوارم بتونم تا سال های سال خاطرات قشنگت رو همینجا واست بنویسم تا وقتی بزرگ شدی خودت بخونی و لذت ببری
بعضی وقتها برمیگردم و از اول خاطراتت رو میخونم و عکسات رو نگاه میکنم و کلی کیف میکنم و با خودم میگم ایکاش میشد خاطرات روزانه مینوشتم و از تک تک کارات عکس میگرفتم ولی خوب خیلی کار سختیه چون بعضی روزا حس نوشتن ندارم و تنبلی اجازه نمیده بیام واست بیشتر بنویسم
گل من ...تموم زندگیه من...یکی یه دونه من...بدون من و بابا عاشقونه دوست داریم و تمام تلاشمون رو میکنیم تا قشنگترین روزها رو تو زندگیت داشته باشی عزیز دلم
پرنسس کوچولوی من فردا 27 ماهه میشی گل نازم......تولد 27 ماهگیت هم مبارک عزیزترینم

موضوع :
نازدونه من....
اینقدر این روزا ناز حرف میزنی که دوست دارم ساعتها بشینم و به لبای کوچولوت نگاه کنم و صدای ظریف و نازت رو گوش بدم ..حرفایی میزنی ک از تعجب شاخ درمیارم با خودم میگم این همون دختر کوجولوی منه که اولین بار که گفت ماما از ذوقم نمیدونستم چیکار کنم حالا میشینه و برام از همه چی تعریف میکنه و دستات رو با عشوه خاص دخترونه میچرخونی و آب دهنتم این وسطا قورت میدی و دوباره شروع میکنی به حرف زدن...وقتی باهم میریم خیابون و به قول تو خرید. کیف دستیه کوچولوت رو برمیداری که توش انواع و اقسام لوازم آرایش و شونه و...رو دستت میندازی و میگی خوب بریم خرید پله هارو یکی یکی میای پایین و همچنان درحال حرف زدنی ..میریم سوپر و تند تند هر چی دوست داری رو برمیداری و میگی مامان جونم..عزیز جونم از اینا میخَلی..و یه قری میدی و و به خریدت ادامه میدی...از مغازه میاییم بیرون تو هم خریدت رو دستت گرفتی تو کوچه حواست به همه چی پرت میشه اینم بگم اصلا جلوی پات رو نگاه نمیکنی و سرت همش این ور و اونور میچرخه و خدانکنه یه رهگذر رد شه تا کیلومترها برمیگردی بهش نگاه میکنی و از من یه سوالایی میپرسی که جوابی براش ندارم و وقتی جواب نمیدم و میگی نمیدونی مامان؟؟؟؟بیرون رفتنم با تو ساعتها طول میکشه..چون هر از چندگاهی میشینی و مورچه هارو نگاه میکنی ..یه پروانه که پرواز میکنه میدوئی تا بگیریش..بعدش که میرسیم خونه خریدات رو با لذت باز میکنی همیشه تو سبد خریدت ژله و آلوورا و آدامسه...آدامسا رو تا دونه آخرش میخوری وقتی بهت میگم بسه دیگه چقدر میخوای آدامس بخوری چشات رو ریز میکنی و میگی یه کوچولولو...یه کوچولو چنان ملتمسانه اینو میگی و لبات رو جمع میکنی که دلم نمیاد بهت نه بگم...
توخونه هم همش مشغول آلایش کردن منی..از بس موهام رو موقع شونه کردن میکشی که پوست سرم داغون شده
اول ابروهام رو میچینی اینم بگم تو یه دستت دستمال کاغذیه و اون دست دیگت هم مثلا موچین که هر از چند گاهی با دستمال ابروهام رو تمییز میکنی و بعد دوباره مشغول چیدن میشی
چند دفعه که با هم رفتیم آرایشگاه مهسا جون اینقدر با دقت بهش نگاه میکیردی که تموم ریزه کاریاش رو یاد گرفتی...از خط جشم ..رژ...رژ گونه و... با این کارات و اداهات میمیرم از خنده بعدش میگی خانوم آلاییشتون تموم شد حالا بولو علوسی
یه کتاب شعر داری خیلی برام جالبه که همه شعراش رو حفظ شدی و وقتی میخواییم بخوابیم واسم ورق میزنی و میخونی و میگی مامان چیمسات رو بیبند و بیخواب بیا بخلم عزیز جونم و بیخواب..باشه؟؟؟عاشق باشه گفتنتم..حالا تو واسم قصه تعریف میکنی تا خوابم ببره...عاشق کتابای می می نی هستی از بس واست خوندم اونا رو هم تقریبا حفظ شدی
تا 18 بلدی بشماری یازده..دَبازده...هیزده...چاده..پونسده...شوزده..هیفده.هیشزده
این روزها هوا حسابی عالیه ...اکثرا ظهرها همراه آراد و کیارش تو حیاط بازی میکنین و حسابی بهتون خوش میگذره ...خوشحالم که همبازی های خوبی داری
عاشقتم کوچولوی دوست داشتنیه خودم که اینقدر مهربون و فهمیده ای
دوست داشتنم تمومی نداره گل نازممممممم میمیرم برات نفسم
وقتی این کلاه رو میذاری میگی من سایان هندیم

اینم خودت تنهایی کامل کردی ولی از بس گریه کردی که بهت پس بدم نتونستم یه عکس خوب ازش بگیرم

موضوع :
نازدونه من...
به به یه روز آفتابی..یه روز زیبای بهاری...بالاخره ابرای سیاه اجازه دادن تا خورشید خانوم خودشو بهمون نشون بده......ما هم حاضر شدیم تا بریم و از این هوای مطبوع بهاری لذت ببریم...رفتیم باباامان و از اونجاییکه تو عاشق تونل هستی اول رفتیم سمت تونل و طبق عادت همیشگیت تا میرسیم توی تونل جیغ میزنی و ذوق زده میشی بعد از تونل یه رودخونه خیلی خوشگلی بود یه سری اونجا زدیم کلی بازی کردی و با انداختن سنگا تو رودخونه کلی کیف کردی بعدش رفتیم باباامان و کلی پیاده روی کردیم تا چشت به سنگ میوفتاد مشغول بازی میشدی و سنگارو اینور و اونور پرت میکردی بابا گفت بسه دیگه سایان بریم گفتی من دارم بازی میکنم کجا بریم؟؟؟من عاشق اون حرف زدنتم شیرین عسلم با اون شیرین زبونیات ...بعد رفتیم دنبال مامانی و بابا جونی و همراه اونا رفتیم بش قارداش اونجا هوا خیلی خنک بود و باد سردی میومد واسه همین زود برگشتیم ... ناهار رفتیم سفره خونه سنتی و دیزی خوردیم تو هم تو محوطه اونجا کلی آب بازی کردی..اینم از یه روز بهاری که حسابی بهمون خوش گذشت و لذت بردیم بیشتر به تو که دوست نداشتی برگردی خونه و از ماشین پیاده نمیشدی بابا هم اسکوترت رو آوورد و تو حیاط یکم بازی کردی و راضی شدی بیای خونه
ژست گرفتن عشقم

سخت مشغول انداختن سنگ تو آبه



عشق هَپامیما




موضوع :



