X

پرنسس سایان

دفتر خاطرات سایان

کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟


ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گویم؟


 
 
 
نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391ساعت 20:53 توسط مامان سمیرا

سلام پرنسس نازم

اول از همه منو به خاطر پست قبلیه وبلاگت بببخش میدونم وبلاگت جای این حرفا نیست ولی خو خیلی با دیدن اون نظر حالم گرفته شد

عشقم این مدت کلی مسافرت رفتیم و چند تا کلاس ثبت نام کردم

کلاس بلز

کلاس نقاشی

کلاس خلاقیت

که بازم کلاس نقاشی رو تز همه بیشتر دوست داشتی

از بس یه مدته واست ننوشتم نمیدونم باید از کوجا شروع کنم

پس میخام عکس بزارم

مسافرت شمال

 

قلعه که به اتفاق بابا درست کردین

 

مسافرت تبریز

دریاچه ارومیه

عزیز دلم اینجا نگران بابا بودی و داد میزدی بابا بیا نرو خطرناکه

پل ورسک

حرم امام رضا

اولینبار بود که میرفتی حرم و خیلی دوست داشتی

عاشقتم عروسکم

عشقمییییی
فدای اون عشوت بشم نفسم

نازدار خانوم من رفته عروسی کلی هم اونشب وسط رقصیدی و قر دادی ایی جونممم نفسمممم

دنیای دخترونه پرنسسم

اینم بگم اینقد با مهارت لاک میزنی خنده

 

دو تا عشق زندگیم عاشقتونممممممم

اینم یه نقاشی از پرنسسممم

فدات بشم

اولی از سمت راست خودتی و موهات رو مثلا لخت کشیدی چون عاشق موهای لختی

وسطی بابا منم که با دو تا شکم کشیدی ازت میپرسم چرا من دو تا شکم دارم میگی چون تو چاقالوییگریه

 

پرنسس نازم قول میدم ازین به بعد بیشتر واسه وبلاگت وقت بزارم از بس چند وقته واست ننوشتم همه چیو فراموش کردم

عزیزمی نفسمییییییییی همه زندگی من و بابایی عشق کوچولوی مااا

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 شهريور 1393ساعت 10:20 توسط مامان سمیرا

پرنسس ما..

نفسم...

امیدم..

ببخش عزیزم که یه مدتیه نیومدم واست بنویسم ...

بزار رو حساب تنبلی

دخمل گلم کلی حرف واسه گفتن دارم ولی از کوجا شوع کنم؟؟؟

پس بزار از اول اول بگم

تعطیلات عید رفتیم سفر همراه مامانی اینا و عمه اینا

دو شب شهسوار خونه هاله بودیم و بعدش هم رفتیم اردبیل و سرعین و...کلی بهمون خوش گذشت

ولی متاسفانه اصن وقت نشد عکس بگیریم و از کل مسافرت فقط یه دونه عکس داری

دیگه اینکه کلاس نقاشی گذاشتمت از بس علاقه داری ..هفته ای دوروز میری و خصوصیه تقریبا...مربیت هم کلی ازت تعریف میکنه که خیلی استعدادت و توجهت بالاست...قربونت برم که هر جا میریم همه ازت تعریف میکنن از بس مهربون و باهوشی عشقم

دیگه اینکه این روزا مدام تو خونه دوچرخه سواری میکنی صبح ها اکثرا میبرمت تو حیاط و عصرها هم بعضی روزا میریم پارک و کلی خوش میگذرونیم

خیلی خانوم شدی و احساس میکنم حرفات و کارات خیلی بزرگتر از سنته

از حرف زدنت هم هر چی بگم کم گفتم مدااااااااام در حال حرف زدنی وقتی میبینی دارم با یکی صحبت میکنم کل حرفامونو ظبط میکنی و بعدش میای میگی ساکت باشین حالا من میخام حرف بزنم و شروع میکنی همون حرفایی که گوش دادی و تو ذهنت بوده رو پس و پیش برامون تعریف میکنی..هر از چند گاهی با دستات موهات رو این ور اونور میدی و بعدش ریز ریز میخندی و بعضی وقتا هم یه تیکه کلامایی میگی که شاخ درمیارم مثلا تو حرفایی که میزنی میگی..مادرشوهرم گفته....زن داداشم میگهتعجبخندونکخنده

واسه عروسکات هم هر روز اسمای متنوعی میزاری که همش هم با آ شروع میشه

مثلا..آنتیفا...آنتیرا...آنیا...آنکیا...و..... قربونت بشم منکه اینقد سلیقت تو اسم انتخاب کردن خوبهخنده

فعلا همینا رو یادم بود عشقم

ولی قول میدم از این به بعد زود زود بیام واست بنویسم خجالت

ممنون از دوستای خوب وبلاگیمون که تو این مدت که حضورمون کمرنگ بود جویای احوال من و دخترم میشدن ممنون ازتون دوستون داریم خیلی زیادبوس

 

 

سایان در کلاس نقاشی

و تنها عکس مسافرت عیدغمگین

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 ارديبهشت 1393ساعت 21:27 توسط مامان سمیرا

عروسکم....

امسال چهارمین ساله که تورو کنار خودمون داریم و آغاز بهار رو همراه تو جشن میگیرییم

عاشقتممممم عروسک دوست داشتنی خودم...

 

عاشق اون ژست گرفتنتمقلب

 

 

نوشته شده در شنبه 2 فروردين 1393ساعت 18:18 توسط مامان سمیرا

 

بدو تولد

تولد یکسالگی

تولد دوسالگی

.

.

.

.

.

سه سالگی دختر نازم

عاشقتممممم نازنینم

اینم عکست تو قسمت متولدین امروز نی نی وبلاگ

 

تنها بهانه زندگییییم

3سالگیت مبارک مبارک

 

اینم مهمونای کوچولو

آترین جون و پارسا جون

 عاشقونه دوست دارم پرنسس یکی یه دونه ما

 

نوشته شده در يکشنبه 20 بهمن 1392ساعت 15:55 توسط مامان سمیرا

نخودی من..

پرنسس من...

9 بهمن تولد پارسا جون بود تا میگفتم حاضر شو بریم تولد پارسا  میگفتی نههههه تولد پارسا نیست تولد منه

وقتی داشتیم میرفتیم تو ماشین خوابت برد  دو ساعتی خونه خاله سیما خواب بودی طفلی پارسا هی میومد بالای سرت و تو بیدار نمیشدی...ما هم بیدارت نکردیم چون میدونستم اگه کامل نخوابی حسابی بداخلاق میشی و با سر و صدا از خواب بیدار شدی و اولش یه کوچولو بیحوصله بودی و بعد کم کم یخت باز شد و کلی بهت خوش گذشت عسلکم

تا تولد 3سالگیت چیزی نمونده اصلا باورم نمیشه شدی یه دخمل 3 ساله قربونت بشم من عروسک دوست داشتنی خودم میمیرم واست

اینم عکسهای تولد پارسا جونممممم

ااای جونمممممم عاشقتونممممممممقلبماچ

 

 

تولدت مبارک پارسا جوننمممم عاشقتمقلب

 

چند روز پیش رفتیم خونه مونا جون چون خیلی وقت بود اهورا رو ندیده بودی واسه همین تا دیدیش شوکه شده بودی چون خیلی قیافش عوض شده بود و تا چند دقیقه فقط داشتی با تعجب بهش نگاه میکردی عزیز دلممم ولی بعدش کلی باهاش بازی کردی یه چیز دیگه اصلا سابقه نداشت به یه بچه حسودی کنی ولی وقتی میدیدی من بغلش میکنم و .. یه کوچولو حسودی کردی ومیگفتی بغلش نکن منو بغل کن

 

نوشته شده در شنبه 12 بهمن 1392ساعت 11:05 توسط مامان سمیرا

عروسک من..

این چند روز هوا بهتر شده و ما هم از این فرصت استفاده کردیم و صبح چمعه با مهسا جون رفتیم شهر بازی تا بهت گفتم میخواییم بریم اینقدر ذوق کردی و طبق معمول کیفت رو برداشتی خوراکی گذاشتی و و هول شده بودی میگفتی اسکوترمم ببرمم؟؟توپم ببرم؟؟

کلی کیف کردی و با اسکوتر بازی کردی و توب بازی و بعدش تو چمنهای خشک شده غلت زدی و حسابی بهت خوش گذشت

یه روز هم با پارسا جون بردمتون پارک پاندا و کلی بپر بپر کردی و سرسره بازی و تاب بازی میخوام هفته ای چند بار ببرمت پارک سرپوشیده تا انرژیت تخلیه بشه چون تو خونه یا مشغول کارتون نگاه کردنی یا بازی با تبلت و اینو اصلا دوست ندارم

روز یکشنبه هم دوباره رفتیم پارک شهربازی هوا یکم خنک بود و باد میومد واسه همین یه کوچولو بازی کردی و زودی برگشتیم هرچند دوست نداشتی بیای ولی سرمای هوا اجازه نمیداد بیشتر بمونیم

اینم عکسهای این چند روز

 

از بس ذوق زده بودی که نزاشتی یه عکس درست حسابی ازت بگیرم

 

عاشقتم یکی یه دونه من

نفس من

بهترین آهنگ زندگی من...

تپش قلب توست...

نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1392ساعت 15:50 توسط مامان سمیرا

ریزه میزه من...

اینروزها کارت شده بازی باتبلت و هی میری تو بازار و واسه خودت انواع و اقسام بازی هارو نصب میکنی چشم

اوایل به من میگفتی و از بس روزی شونصد بار این درخواست رو ازم میکردی که بیا واسم بازی دانلود کن کلافه میشدم الان دیگه خودت میری و بعد که میام سراغ تبلتت با کلی بازی نصب شده مواجه میشمخنده و بعد چند روز بازی های قبلی رو حذف میکنی و دوباره بازی جدید خمیازهوقتی ازت میپرسم که چرا بازی هارو حذف کردی میگی دوسشون نداشتم حوصلم ازشون سر رفته بود حذفشون کردمتعجب و وقتی موقع نصب خطا میده میگی ااای بابا باز اینتِرِن خراب شده کهههههخندهقلب مامان بیا اینتِرِن رو درست کن نمیتونم بازی نصب کنم تعجب

همه بازی هارو اینقدر ماهرانه بازی میکنی که تعجب میکنم  تازه میای به منم میگی میخوای بهت یاد بدم چطوری بازی کنی؟؟گریه  دوست نداری کسی  بدون اجازه دست به تبلت بزنه و تا میخوام برم سراغ تبلت میگی عزیز گلم باید اول من بازی کنم تو که بلد نیستی من باید بهت یاد بدم اینجاست که هیچ حرفی برای گفتن ندارمنگرانگریهقربونت برم که اینقدر باهوشی عزیزم و رفتارات و کارات و اداهات بیشتر از سنته

همیشه با اون زبونت همه رو متعجب میکنی

دیروز خونه مامانی بودیم و پارسا میخواست بره تو حیاط چون سرد بود بهت گفتم مامان سرما میخوری مریض میشی نرو با یه عشوه مخصوص به خودت میگی مامان جونم سرما نمیخورم ببین کلاه گذاشتم و کاپشن پوشیدم شال هم میبندم که دیگه سرما نخورم باشه مامان خوشگلم خجالت..عزیز دلممم باشه؟؟؟ و چند تا قر دادی و و بوسم کردی  و اینطوری بود که با اون زبونت منو راضی کردی و منم در برابر اینهمه شیرین زبونی تسلیم شدم..خاله سیما و مامانی کلی به حرفات و عشوه هات خندیدن

من عاشق پرنسس خوشگلمم که هر جا میریم و هر کی میبینت عاشق حرف زدن و اداهات میشه

دیشب یه لجظه دست به تبلتت زدم اومدی میگی از من اجازه گرفتی که دست به تبلتم میزنی منم شروع کردم به الکی گریه کردن بهم میگی گریه نکن تو یه پرنسسی نباید گریه کنی باشه مامان ..آفرین گریه نکن دیگه هم بدون اجازه من دست به تبلتم نزن باشه عزیز گلم؟؟؟خنده

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 دی 1392ساعت 10:08 توسط مامان سمیرا

پرنسس خوشگلم...

امروز برف قشنگی میبارید واسه همین سه نفری رفتیم باباامان خیلی خوش گذشت تو هم کلی برف بازی کردی و با اون دستای کوچولوت برفهارو جمع میکردی و پرت میکردی سمت من و بابا و میخندیدی

 

 

 

اینم یه آدم برفی کوچولو که با بابا درستش کردی

 

 

 

عاشقونه دوست دارم یکی یه دونه من

نفس من

نوشته شده در جمعه 13 دی 1392ساعت 17:36 توسط مامان سمیرا

عروسک نازم...

روز 4 شنبه دو روز مونده بود به شب یلدا قرار بود تو مهد واستون جشن یلدا بگیرن و صبح با هم رفتیم و کلی واست خوراکیهای خوشمزه گرفتیم و رفتی مهد و حسابی بهت خوش گذشته بود

از فرداش جون مریض شدی دیگه مهد نفرستادم تا چند روز پیش سی دی عکس و فیلم جشن یلدا به دستمون رسید

خیلی دوست دارم دوباره مهد بفرستم آخه تو خونه خیلی حوصلت سر میره و اگه بشه دوباره از اول بهمن بزارمت مهد و جشن تولد 3 سالگیت رو تو مهد بگیریم

اینم بگم این دو هفته ای که رفتی مهد مربیات کلی ازت تعریف کردن که چقدر مودب و فهمیده ای

قربونش برم من که میگفتن هر چی میخواستی برداری اول اجازه میگرفتی و بعدش چیزایی رو که برمیداشتی میبردی سر جاش میزاشتی

خلاصه که میگفتن باید قدر این دخملتون رو بدونی که اینقدر باهوش و دوست داشتنیه

اینم عکسهای جشن یلدا تو مهد کودک

 

من عاشق خاله ریزه خودمم عزیزمی ..نفسمی

 

 

 

 

اینم یه سری از کارهای مهدکودکت

 

 

 

 

عاشقتم عزیر دلممم که اینقدر خوب و مهربونی

هر روز...هر ثانیه خداروشکر میکنم به خاطر زیباترین هدیه ای که بهم داد

یه دختر مودب..مهربون...دوست داشتنی و فهمیده

خدایــــــــــــــــــــــــــــــا شکرت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1392ساعت 15:44 توسط مامان سمیرا

 

 

شب یلدا شده باز

بچه ها خبر خبر

ننه سرما دوباره

برمیگرده از سفر

رو موهاش ابر سیاه

تو موهاش برف سفید

کلاغه تا اونو دید

از رو شاخه ها پرید

بابا امشب خریده

آجیل و یه هندونه

مامان مهربونم

فال حافظ میخونه

 

نفسم...

فرشته کوچولوی من

این شعر رو تو مهد یاد گرفتی و همش تو خونه میخونی

الهی قربونت بشم من شیرین زبونم

دیشب اول رفتیم خونه مامانی مامان خودم که دستش درد نکنه کلی تدارک دیده بود شام و.. تو هم حسابی با پارسا بازی کردی و خوش گذروندی بعدش خاله سیمین اینا اومدن و واسشون شعر شب یلدا رو خوندی شام خوردیم و کلی خوراکی خوردیمخوشمزه بعدش رفتیم خونه مامانی اونجا هم کلی با سوگند بازی کردی ودیشب خیلی بهت خوش گذشت عروسکم

متاسفانه نشد یه عکس درست حسابی بگیریم حیف شدددددددنگران

امیدوارم شب یلداهای زیادی رو پشت سر بزاری و تو زندگیت به همه آرزوهای قشنگت برسی نازگلمممم

 

 

نوشته شده در يکشنبه 1 دی 1392ساعت 10:36 توسط مامان سمیرا

عروسک نانازی من...

نفس من...

دیروز اولین روز بود که رفتی مهد

الهی قربونش بشم من کلی ذوق زده بودی چون روز اول بود ساعت 10 بردمت اولش یکم غریبی کردی و کنارم وایستاده بودی ولی نگار جون گفت بزار هر وقت خودش دوست داشت بره و بهت اصرار نکنم

خودت خیلی دوست داشتی بری پیش بچه ها و همش حواست به اونا بود و دست منو میگرفتی که منم بیام خلاصه یه چند دقیقه ای کنار من بودی تا نگار جون دستت رو گرفت و کم کم بردت پیش بچه ها و رو صندلی نشستی و مشغول رنگ آمیزی با آبرنگ شدی خیالم که راحت شد رفتم

حدود ساعت 12 اومدم دنبالت از پشت پنجره داشتم نگات میکردم عزیز دلممممم من بیشتر از تو خوشحال بودم دیدن اون صحنه که سخت مشغول کاردستی درست کردن بودی حس قشنگی  بود تا منو دیدی به دوستات میگفتی ااااااا ببین مامانم اومده  و دوئیدی اومدی پیشم و گفتی مامان جون گلم بیا ببین چی درست کردم و دست منو گرفتی بردی تو کلاس و کاردستی که با کمک مربی درست کرده بودی رو نشون دادی قربون دختر باهوشم بشم یکی یه دونه من عاشقانه دوست دارم فرشته کوچولوی من

 

سایان آماده واسه رفتن به مهدکودک

اینجا تازه رفتی تو کلاس و یکم احساس غریبی میکنی

 

الهی قربونت بشم پرنسسم که اینقدر خوشگل و درست پازل آدمک رو چسوبوندی

 

 

امروز هم ساعت 9 بردمت و ساعت 1 اومدم دنبالت از بس بهت خوش گذشته بود دلت نمیخواست بیای

اینم بگم امروز واسه اینکه رنگ آمیزیت خیلی خوب بوده مربیت هما جون بهت ستاره داده

عروسک کوچولوی من

تموم هستی من

عاشقتممممممم

نوشته شده در يکشنبه 17 آذر 1392ساعت 16:19 توسط مامان سمیرا

کلوچه خوشمزه من...

نفس من...

قربونت برم من که اینقدر نقاشی های خوشگلی میکشی و همه مون رو متعجب میکنی

عاشق نقاشی هستی و کل روز یه دفترو مداد دستت میگیری و میری یه گوشه واسه خودت طراحی میکنی بعضی وقتا از منم میخوای بیام و واست نقاشی بکشم راستش استعداد نقاشیم در حد فقره و وقتی یه چیزایی ازم میخوای بکشم و من بلد نیستم عصبانی میشی ببخش مادر چه کنم که حتی نمیتونم یه دایره رو درست درمون بکشم و تنها طرحی که کلی تمرین کردم باب اسفنجیه و بس اونم با تلاشهای شبانه روزیخجالت

چند روز پیش بردمت یه مهد که مدیرش از فامیلامونه و تعریف مهدش رو زیاد شنیده بودم آخه اینجا یه مهد درست حسابی نیست منم که حسااااس ...

خیلی از مهدش خوشم اومد تمییز و تعداد بچه ها کم بود تو هم خیلی دوست داشتنی و سریع رفتی تو کلاس نشستی و دوست پیدا کردی

اگه بشه میخوام از شنبه ببرمت چون استعداد نقاشیت حرف نداره و دیگه اینکه کافیه دو بار یه شعر رو بشنوی سریع یاد میگیری ...مربیت خیلی ازت تعریف کرد رنگ آمیزیت هم عالیه و گفت احتمالا آموزشهات با بچه های بزرگتر باشه

قربون دختر باهوشم بشم من

اونجا یه اتاق بازی بود که کلی لگو  و بازی های فکری تو ظرفای دربسته بود یکی یکی میرفتی برشون میداشتی و بازی میکردی و دوباره همه رو جمع میکری و مرتب میزاشتی سرجاش ..مربی تعجب کرده بود میگفت مگه قبلا با همه اینا بازی کرده که اینقدر خوب بلده هر کدوم رو چطوری کنار هم بزاره؟؟؟یا اینکه میگفت چقدر خوبه بعد از اینکه بازی میکنه همه رو جمع میکنه و میزاره سرجاش

کلا تو خونه وقتی با اسباب بازی هات بازی میکنی و بازی کردنت تموم میشه همه رو جمع میکنی و دوباره میبری سر جاش میزاری عاشقتمممممممم نفسم که اینقدر دختر حرف گوش کنی هستی عزیزمممم میمیرم براتماچ

چند وقت پیش رفتم کلی واسه وسایل کاردستی و خمیر بازی و.. گرفتم که حسابی تو خونه سرگرم شدی مخصوصا با خمیر بازی که حتما هم باید سی دی آموزشیش رو برات بزارم ببینی

این روزها بازی با تبلت هم یکی از سرگرمیات شده خیلی برام جالبه بدون اینکه بازی ها رو بهت یاد بدم خودت کشفشون میکنی و بعضی وقتا انگشت منو میگیری و میگی مامان باید اینطوری بازی کنیخجالت

احساس میکنم رفتارات و حرفات خیلی بزرگتر از سنته..همیشه یه جوابی واسه حرفام داری و این اخلاقت رو خیلی دوست دارم نفسممم

آخ وقتی کنارم میخوابی و بوسم میکنی و قوبون صدقم میری اون لحظه خوشبخت ترین آدم تو دنیام موهام رو ناز میکنی و میگی عزیز دلم..ناز خوشگلمخجالت یعنی ضعف میکنم و حسابی میچلونمت عشقمممم

رفتارات با چند وقت پیش خیلی فرق کرده لجبازیات کمتر شده ..فهمیده تر شدی ..مستقل شدی

دوست داری همه کارهات رو خودت انجام بدی..خودت تنهایی غذا میخوری ..لباسهات رو میپوشی ..کفشهات رو میپوشی

 

 

 

 

واست رنگ آمیزی گرفتم که یه عکس برگردونایی اول صفحه بود که باید میگشتی و عکسش رو پیدا میکردی و میچسبوندی به صفحه خودش اومدم دیدم اکثرش رو درست چسبونده بودی عاشقتم عروسکم

اینم چند تا از نقاشیات

اینم مثلا خودت روکشیدی و نی نیت رو

اون خطهای روی پیشونی هم ازت پرسیدم اینا چیه میگی پیشونیه سایان آخ شده

قربونت بشم که موهات رو فرفری کشیدی عزیزمیییی

 

اینم که منمخنده

اون خطی که دور سرمه مثلا موهامه

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر 1392ساعت 10:38 توسط مامان سمیرا

عروسکم...

بعد از 4 شب موندن در مالزی که حسابی بهمون خوش گذشت به لطف لیدر خوبمون هیلدا که واقعا تموم تلاش خودش رو میکرد تا بهمون بیشتر خوش بگذره من موندم اینهمه انرژی رو از کجا میاووردمتفکر و یکی از خاطرات قشنگ سفرمون بودن کنار همسفرای خوب اصفهانیمون بود که اونجا باهاشون آشنا شدیم...ایرما..مریم و رسول که این 4 روز هر جا رفتیم بااونا بودیم  تو هم یه همبازی خوب داشتی هرچند بعضی وقتا با هم درگیر میشدید

صبح روز 3 شنبه قرار بود ساعت 8 تو لابی هتل باشیم تا بیان دنبالمون واسه همین صبح زود بیدار شدیم و صبحونه رو خوردیم و راهی سنگاپور شدیم لیدر اومد بلیط و ویزا رو داد و مارو برد کنار یک خیابون کنار یه دکه پیاده کرد و توضیحاتی داد و رفت تنها ایرانیی تو اتوبوس ما بودیم تصورم این بود که گروهی میریم سنگاپور ولی اینطوری نبود آخه اگه حداقل یه ایرانی تو اتوبوس بود بهتر میشد یه حس بدی داشتیم

فاصله بین مالزی تا سنگاپور حددا 6 ساعت بود تو قبل از اینکه سوار اتوبوس بشی خوابت برد اینم بگم سرانجام به یکی از آرزوهات رسیدی اونم سوار شدن به اتوبوس بود همیشه وقتی اتوبوس میدیدی اصرار میکردی که مامان بریم سوار اتوبوس بشیم و اونروز رسید اتوبوسش خیلی راحت بود و یه جورایی از هواپیما هم راحت تر بود و اصلا اذیت نشدیم چون جاده خیلی قشنگ منظره های فوق العاده ای داشت حدود یه ساعت خوابیدی و وقتی بیدار شدی و دیدی سوار اتوبوس هستیم کلی ذوق زده شده بودی و قیافت دیدنی بود عسلکم قربونش برم من..

خلاصه تا مرز مالزی بیدار بودی و حرف میزدی و شیرین زبونی میکردی تو مرز مالزی پیاده شدیم پاسپورت هارو نشون دادیم و و بعدش دوباره مرز سنگاپور پیاده شدیم و اینجا یکم اذیت شدیم چمدونامون رو گشتن و یه نیم ساعتی تو یه اتاق از ایرانی ها بازجوئی میکردن انگشت نگاری و ...

از مرز سنگاپور تا خود سنگاپور حدود نیم ساعت راه بود ...رسیدیم سنگاپور واای چه شهر قشنگی بود تمییز...آروم ...و بدون ترافیک همونطوری که تعریفش رو شنیده بودم و تو هم با دیدن چرخ و فلک کلی ذوق زده شده بودی و میگفتی بریم سوارش بشیم هر چی میگفتم اول باید بریم هتل بعد میریم نههههه باید الان بریم خلاصه بعداز یه تلاش نفس گیر سر چرخ و فلک رضایت دادی ...از اتوبوس پیاده شدیم وبازهم کنارخیابون بعد نیم ساعت اومدن دنبالمون و رفتیم هتل

هتلمون خیلی آروم و تمییز بود اتاقمون هم طبقه هفتم بود باز با دیدن اتاق مشغول کنجکاوی شدی و از پنجره استخر و دیدی که دیگه ول کن نبودی که ببرمت استخر یه کوچولو استراحت کردیم و بعدش مایوت رو پوشوندم رفتیم استخر کلی آب بازی کردی و کیف کردی بعدش اومدیم که قرار بود ساعت 7 بیان دنبالمون تور گشت شب سنگاپور بود که تو از بس خسته بودی تو ماشین خوابت برد اول رفتیم ساختمون معروف و هتل بزرگ "مارینا بی ساندز" رو دیدیم که جالب بود بعدش برنامه لیزر شو بود که تو همچنان خواب بودی و بابا بیدارت کرد تا این برنامه رو از دست ندی ولی اینقدر خسته بودی که با کلی بدبختی از خواب بیدار شدی ببخش عزیز دلم آخه میخواستیم نهایت استفاده رو از این سفر ببری .. خیلی جالب بود بسی خوشمان آمد بعد از اونجا سوار یک قایق شدیم و رفتیم یه گشتی تو رودخونه زدیم لیدرمون توضیح میداد که اینجا قلب سنگاپوره و اکثر ساختمون های اداری و بانکها و.. اینجا هستن نماد شهر سنگاپور هم یه شیر بود که تنش ماهیه که دقیقا توضیحاتش یادم نیست نیشخندتو هم که کلی از قایق سواری لذت بردی و کیف کردی ...اینم بگم قوانین سنگاپور خیلی سخته مثلا آدامس خوردن که جریمه سنگینی داشت و سیگار کشیدن هم همچنین بیخود نیست که اینقدر شهر تمییزیههیپنوتیزم

بعد از اینکه از قایق پیاده شدیم رفتیم واسه شام مک دونالد و تو هم که غذات فقط سیب زمینی بود و نوشابه یعنی لب به ساندویچ نزدی بعد از شام رفتیم هتل

فردا صبح گشت شهری بود که اول رفتیم باغ گل ارکیده که گل ملی سنگاپور بود که فوق العاده زیبا بود اونجا چند تا کبوتر بود که حسابی مشغول بازی با اونا شدی بعدش معبد چینی ها و از اونجا هم رفتیم سوار چرخ و فلک شدیم که بلندترین چرخ و فلک دنیاست یعنی ١٦٥ متر تو هم کلی کیف کردی بعدش ناهار و قرار بود بریم جزیره سنتوزا که باتله کابین از روی اقیانوس رد شدیم و به جزیره رسیدیم که متاسفانه خواب بودی و این منظره قشنگ رو ندیدیناراحتوقتی رسیدیم چون خواب بودی دلمون نیومد بیدارت کنیم چون خییلی خسته بودی تورو پیش لیدر گذاشتیم و از این فرصت استفاده کردیم و با بابا رفتیم سوار کارتینگ شدیم که خیلی باحال بود و بعد با تله اسکی برگشتیم و تو همچنان خواب بودی فکر کنم یه ساعت و نیم خوابیدی و مجبور شدیم بازم دست به کار بشیم و بیدارت کنیملبخندبعد سوار مونوریل شدیم و به قول تو قطار صورتی خوبه این سفر باعث شد همه اون چیزاییکه دوست داشتی رو سوار شدی اتوبوس ..قطار ..کشتی و...بعد با اوتوبوس توریستی یه گشتی دور جزیره زدیم و من و تو وبابا رفتیم قسمت روباز اتوبوس تا از هوای عالیی اونجا لذت ببریم که یهووی یه بارون شدید اومد کلا بارونای اونجا اینطوری بود که یهوویی شروع میشد و خیـــــــــــلی شدید بود که مجبور شدیم بیاییم زیر سقفنیشخند

بعدش برنامه لیزر شو بود که اونم جالب بود نه به اندازه لیرز شو قلب سنگاپور واز اونجا هم برگشتیم هتل

برنامه فردامون باغ وحش بود خیلی جالب بود اولین بار بود که حیوونارو  از نزدیک میدیدیم هیچ حیوونی تو قفس نبود طوری طراحی شده بود که از  نزدیک حیوونهارو ببینی و هیچ خطری نداشته باشه بسیـــــــــــــــــار دیدنی بود مثلا خفاشها بالای سرمون میچرخیدن و میمونها رو درختها اینور و اونور میرفتن تنها حیوونی که تو یه محفظه شیشه ای بود پلنگ بود اونم به خاطر خطر پریدنش

اینقدر باغ وحش وسیع بود که دیگه این آخرا نایی واسه راه رفتن نداشتیم و تو هم حسابی کلافه شده بودی بعدش اتوبوس اومد دنبالمون و رفتیم هتل و تو هم تو این فاصله تو ماشین خوابت برد الهی من فدات بشم که تو این چند روز پا به پای ما همه جا میومدی و خستگی تو کارت نبود عاشقتم عروسکمماچماچهرازچند گاهی بدقلقیات هم به خاطر خستگی و خوب نخوابیدنت بود که حق داشتی نفسم

اومدیم هتل و یه استراحت کوچولو و بعدش بردمت استخر و کلی آب بازی کردی

برنامه عصرمون هم با خودمون بود و رفتیم بازار چینی ها و بعد خیابون "اورچارد" یا همون ارکید که معروفترین خیابون سنگاپور بود و دو طرفش مرکز خریدای بزرگ بود خیلی قشنگ بود شاممون رو همونجا خوردیم و برگشتیم هتل

به لطف لیدر خوبمون الی که تمام تلاش خودش رو کرد تا تو این سه روز با توضیحات خوبش از دیدنی های سنگاپور چیزی رو از قلم نندازیم

"یکی از چیزای جالب سنگاپور این بود .عصر  یهوویی خورشید میوفتاد پایین و شب میشد هیپنوتیزمو غروبی در کار نبود و  تو فاصله یه ربع بین ساعت  7 تا 7.15 هوا تاریک تاریک میشد"

فردا صبح ساعت 11 باید تو لابی میبودیم واسه برگشتن به مالزی که سوار اتوبوس شدیم و طول مسیر بارون شدید میومد و واسه همین مسیر برگشتمون خیلی طولانی تر شد وقتی رسیدیم کوآلا تا لیدر بیاد دنبالمون یه دو ساعتی معطل شدیم که خیلی خسته کننده بود و کلی اعصابمون خورد شدناراحت

تو فرودگاه ایرما اینا رو دیدیم چون این سه شب که ما سنگاپور بودیم اونا رفته بودن جزیره لنکاوی و کلی از دیدن همدیگه خوشحال شدین و بازی کردین و خندیدین و...

به محض اینکه سوار هواپیما شدی خوابیدی تــــــــــــــــا رسیدیم تهران خواب بودی قربونش برم من

اینم از سفرنامه سنگاپور

این یه هفته حسابی بهمون خوش گذشت و شد جزء قشنگترین خاطره هامون...

 همینجا میخوام از بابا تشکر کنم به خاطر همه چیماچماچ

همیشه تمام تلاشش رو کرده تا قشنگترین خاطرات رو برامون بسازه خیـــــــــــــــــــــــلی دوست داریم

دوست دارم وقتی بزرگ شدی بدونی که بابا عاشقانه دوست داره و همه تلاشش خوشحال کردن تو بوده و هست

 

 

حالا میریم سراغ عکسها

سایان مو فرفری خوشحال از اینکه سوار اتوبوس شده

استخر هتل

 

کلی با این فواره های کوچیک بازی کردی

غذای این چند روز سایان ...سیب زمینی سرخ کرده +نوشابهناراحت

باغ گل ارکیده

 

معبد چینی ها

داخل چرخ و فلک

اینم دورنمای جزیره سنتوزا

باغ وحش

پشت سر هم یک شیر نر بزرگ بود و همش در حال غرش کردن بود و کلی برات جالب بود

کلی با این غازها و اردکها بازی کردی

عاشق چتر!!!

مرکز خرید ione خیابون اورچارد

خیابون اورچارد

کلی با این دختر موطلائی بازی کردی نکته جالبش این بود که باهاش حرف میزدی فکر میکردی متوجه میشه چی میگی با کبوترا بازی میکردی و براش توضیح میدادی و...خنده

اینجا هم فرودگاه مالزی بود که با دیدن ایرما کلی ذوق زده شده بودی

 اینم بگم موقع برگشت از تهران از جاده شمال اومدیم که دخترمون دریای شمال هم ببینهنیشخند هوا سرد و طوفانی بود و بابا یه کوچولو برد کنار دریا ولی از بس سرد بود و باد میومد سریع اومدین تو ماشین

خلاصه از لحظه ای که نشستی تو ماشین از دریای طوفانی حرف زدی که دریا طوفانی بود..عصبانی بود و اخم میکردی میگفتی ببین دریا این شکلی بود یه ساعتی حرف زدی و حرف زدی تا خوابت برد

تنها خاطره سفر که یادته دریای طوفانی بود و از اون یه هفته سفر هم فقط هتل ها یادته و هر چی ازت میپرسیدیم کجا رفتی میگی هتل و دریای طوفانیگریهنگران

اینم یه مدلشه دیگهنیشخند

نوشته شده در جمعه 1 آذر 1392ساعت 19:52 توسط مامان سمیرا

عسلکم...

یه مدت ورد زبونت شده بود که بریم دریای خارج اینم به خاطر این بود یه روز فیلم رافتینگ آنتالیا رو گذاشته بودیم تو حسابی غرق فیلم شده بودی و با دقت نگاه میکردی البته اونموقع که رفتیم آنتالیا تو هنوز نبودی عسلکممژه

خلاصه واسه تعطیلات تصمیم گرفتی بریم دریای خارج نیشخندهر جا میرفتیم تو تاکسی...تو هر مغازه ای که میرفتیم به همه اعلام میکردی ما داریم میریم دریای خارج یه روز سوار تاکسی بودی قبلش باهم رفته بودیم خرید برگشتی بهم میگی مامان کی میریم دریای خارج؟؟این لباسارو گرفتی که بریم دریای خارج؟؟؟خجالت

چهارشنبه شب راه افتادیم به سمت تهران و تو هم کلی ذوق زده بودی مخصوصا وقتی داشتم چمدونارو جمع میکردم کلی اسباب بازی و توپ و عروسک گذاشته بودی تو چمدونت و میگفتی اینارو میخوام ببرم دریای خارجخنده

پنچشنبه شب ساعت 9.30 پروازمون بود تو هم که عاشق هواپیما از پشت شیشه زل زده بودی به هواپیما خیلی دوست داشتم با اتوبوس بریم کنار هواپیما که تو از نزدیک هواپیمارو ببینی ولی متاسفانه برای سوار شدن از یه راهرو رد شدیم و رفتیم داخل هواپیما...خیلی پرواز خسته کننده و طولانیی بود 8ساعت و نیم حدود ساعت 10 صبح به وقت اونجا به کوآلا رسیدیم و به محض رسیدنمون تور گشت شهری داشتیمخمیازه رفتیم کارخونه شکلات سازی و معبد چینی ها رو دیدیم و تو هم حسابی خسته و کلافه بودی و تو ماشین خوابت برد وقتی بیدارت کردم حسابی بداخلاق بودی حق داشتی نازگلم بعد از اون پرواز خسته کننده و بعدش گشت شهری...

بعد از اونجا رفتیم واسه ناهار یه دوست اونجا پیدا کردیم که دخترشون 2 سال ازت بزرگتر بود پس یه همبازی خوب داشتی

ناهار رفتیم مک دونالد و تو و ایرما هم یه خونه بازی بود رفتین اونجا و کلی بازی کردین و کیف کردین

بعد از ناهار رفتیم هتلمون تو هم عشق هتل اینم بگم تو این مدت مسافرت یکی از تفریحاتت همین تو هتل موندن بود یه پتو رو سرت مینداختی و با خودت حرف میزدی و بازی میکردیخنده

خلاصه بعد از اینکه اتاقمون رو تحویل گرفتیم تو هم که خوابیده بودی و حسابی شارژ بودی واسه همین بردمت کنار استخر هتل و بازی کردی تو این فاصله هم بابا یه استراحت کرد و بعدش رفتیم فروشگاهی که نزدیک هتل بود خرید کردیم و بعدش رفتیم سمت برجهای دوقلو که پیاده از هتل تا اونجا حدود نیم ساعت بود تو این فاصله تو کالسکه خوابت برد و هر کار کردیم بیدارت کنیم که عکس بگیریم بیدار نشدی یه چرخی تو مرکز خرید klcc زدیم و با هر بدبختی بود بیدارت کردیم و یه چند تا عکس با همون بداخلاق بودنت ازت گرفتیم

همون شب قرار بود بریم پارتی ایرانی واسه همین سریع برگشتیم هتل قرار بود لیدرمون بیاد دنبالمون

یه کلاپ ایرانی با موزیک بود البته خانوادگی بود دوستامون هم اونجا بودن و اولش با ایرما کلی قر دادین و رقصیدین شام خوردیم و یه چند ساعتی اونجا بودیم بعدش برگشتیم هتل با اینکه حسابی خسته بودی باز تو هتل کلی بازی کردی تا خوابت برد

فرداش برنامه پارک آبی sunway lagonداشتیم برعکس تصورم که فکر میکردم پارک آبی بهت خوش بگذره و حسابی بازی کنی اینطوری نبود از لحظه ای که رسیدیم تو اشک ریختی و بدقلقی کردی تا وقتی میخواستیم برگردیم اصلااااا بازی نکردی و همش به من چسبیده بودی و گریه میکردی که بریم هتلنگران

خوبیش این بود که دوستامون بودن و این باعث شد واسه چند دقیقه ای تورو پیش اونا بزاریم و حداقل از چند تا بازیش استفاده کنیم واقعا جای قشنگی بود ولی اگه بیشتر باهامون همکاری میکردی بیشتر بهمون خوش میگذشت نشد از همه بازیهاش استفاده کنیم اینقدر بزرگ بود که وقت کم آووردیم

ناهار هم اونجا خوردیم و تو دیگه کم کم داشت یخت باز میشد که دیگه خیلی دیر شده بود و باید میرفتیمگریه

قرار بود بریم یه مرکز خریدی که کنار اونجا بود بچرخیم تا لیدرمون بیاد دنبالمون یه دوساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم سمت هتل و حسابی خسته بودیم و خوابیدیم

برنامه فردامون معبد هندی ها و پوتراجایا بود خیلییی زیبا بود و خوشبختانه اونروز حسابی سرحال بودی و اذیتمون نکردی ناهار هم رفتیم یه رستوران ایرانی که غذاش عالی بود و اینم بگم تو طول مسافرت تو کلا هیچی نمیخوردی نه صبحونه نه ناهار و... تنها روزیکه خیلی خوب غذا خوردی همون رستوران ایرانی بود که حسابی غذاش به همه مون چسبید بعد از ناهار رفتیم هتل و برنامه عصرمون تور کشتی کروز بود تو یه دریاچه مصنوعی که با یه قایق اتوبوسی از خشکی رفتیم تو دریاچه و تنها قسمت جالبش همین بود و یه دوری تو دریاچه زدیم و بعدش برنامه شام تو کشتی بود تا ساعت 11 برنامه کشتی بود حسابی خسته شده بودی و تو کالسکه ت خوابت برد خیلی پشیمون شدیم تور کشتی رو گرفتیم به جاش میتونستیم جاهای دیگه ای بریمناراحت

فرداش گشت ارتفاعات گنتینگ بود با تله کابین رفتیم تو ارتفاعات منظره عالی بود از میون ابرا رد شدیم

واقعا زیبا بوددددددد یه مرکز خرید اونجا بود و یه گشتی زدیم و بعدش شهربازی و متاسفانه نتونستیم از همه بازیهاش استفاده کنیم چون بعد از اینجا چندتا جای دیگه هم باید میرفتیم بعدش رفتیم معبد بهشت و جهنم که خیلی جالب بود کل فضای اونجا مه بود و بارون میومد فوق العاده زیبا  بود هوا یه کوچولو سرد بود و چون بهمون نگفته بودن منم لباس گرم واست برنداشته بودم و همش استرس اینو داشتم که نکنه سرما بخوری

بعدش هم شام یه رستوران ایرانی بود و غذاش خوب بود ولی تو فقط سوپ خوردی

فرداش هم ساعت٨ صبح باید راهی سنگاپور میشدیم و سفرنامه سنگاپور رو تو پست بعدی میزارم

حالا میریم سراغ عکسها

سایان کنار استخر هتلمون

میمیرم واسه اون ژست گرفتنت عسلم

 

یه عکس هنری از بابا کنار برجهای دوقلو

با کلی بدبختی این عکس رو ازت گرفتیم

 

پارک آبی

چون دیگه مطمئن شده بودی دیگه تو آب نمیریم خوشحال بودی

 

معبد هندیها

حدود 200 و خورده ای پله بود که بعدش وارد یه غار میشدیم و رو پله ها هم کلی میمون بود که لیدرمون بهمون گفته بود مواظب دوربین و کیف هاتون باشید چون از دستتون میقاپند و به میمونهای دزد معروفن

سایان و دوستش ایرما

تو غار باتوکیو یا همون معبد هندوها

 

اینجا هم این دوتا خانوم  چشم بادومی اومدن ازم خواستن تا با تو عکس بگیرن

 

 

شهر الکترونیکی پوتراجایا که واقعا زیبا بود

پل آرزوها که به سبک یکی از پلهای فرانسه بود

مسجد صورتی

اینجا هم یه پلی بود که میگفتن به سبک پل خواجوی اصفهان ساخته شده ولی اصلا شبیه پل خواجو نبود به قول یکی از هم توری هامون پل خواجوی مدرن

اینجا هم همون رودخونه مصنوعی بود که با قایق اتوبوسی رفتیم "رودخونه ماینز"

که اکثر ساختمون های معروف و بانک و یه هتل 7 ستاره و خونه نخست وزیر اونجا بود

این هم شبش بود که باید سوار کشتی میشدیم

شهربازی گنتینک که نشد یه عکس درست حسابی ازت بگیریم اصلا تو عکس گرفتن همکاری نمیکردیناراحت

 

معبد چینی ها

 

 

از بس سرد بود جلوی بینیت رو گرفته بودی و میگفتی سردمه

اینجا هم یکی از طبقات جهنم بود از هفت طبقه

که طبقه آخر وارد بهشت میشدینیشخندواقعا دیدنی بود

 

اینجا هم بهشته

 اینجا دیگه به بهشت رسیده بودیم خیلی جالب بود خیلیییییی

اینا همون شخصیت های بهشتی بودن

 

اینم از خاطرات سفرمون به مالزی خیلی بهمون خوش گذشت

روزهای خیلی خوبی بود یادش بخیر

عکسها و سفرنامه سنگاپور هم تو پست بعدی میزارم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1 آذر 1392ساعت 19:44 توسط مامان سمیرا

عسلکمممممم...

امروز روز تو بود نازنینممممممم واسه همین صبح همراه الهام جون .آراد جون.مهسا جون و کیارش جون رفتیم نمایشگاه کودک و کلی بهتون خوش گذشت

 

روزت مبارک کودکم

سایان خانوم داااااااره...

 

گربه ملوس میشه...

گربه ملوس ژست گرفته!!!

گربه ملوس با یه لبخند ژکوند!!!

گربه ملوس میشه گربه بَهشیت(وحشی)

گربه ملوس میخواد کتاب بخونه!!!

 

اگر تو نبودی

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.


اگر تو نبودی

باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد.

اگر تو نبودی

، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.

اگر تو نبودی

 شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.

 

 روزت مبارک تموم هستی من...نفس من..عمر من

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392ساعت 19:08 توسط مامان سمیرا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد